سلام.پیشنهادم این است که پیش از خواندن آنچه می نویسم، حتما اصل داستان را مطالعه کنید.تقریبا شرح خلاصه ی آن ممکن نیست.همه اجزای داستان شرح تصحیح شناخت ها و هیجان های ارتباط آشفته ای است که مراحل حل و فصل رمزآلودش را طی می کند.با توجه به واقعی بودن داستان بیش از اینکه تحت تاثیر توانائی علمی و تجربی دکتر یالوم قرار بگیرم، دغدغه های اگزیستانسیالیستی "مامان" مرا در خود می پیچد.

داستان از فضائی آغاز می شود که احتمالا واحد مراقبتهای ویژه ی بیمارستان است.در موقعیتی که می توان به آن دلیریوم گفت، یالوم درگیر  مرگ خود است.میان خواب و واقعیت، رویا او را با خود به خاطرات شیرین کودکی می رساند."پارک گلن اکو" . همه چیز به خوبی پیش می رود تا لحظه ای که یالوم سوار بر ارابه چرخ دار پارک بازی، به دالان تاریک مسیر قطار می رسد.در آخرین لحظه پیش از اینکه همه چیز به سیاهی و فنا و مرگ مطلق برسد، در گردشی دوباره به سمت روشنی یالوم مادرش را می بیند که او را نظاره می کند.در اندک زمان باقی مانده از فرصتش، یالوم فریاد می زند: " مامان! به نظرت چطور بودم، مامان؟ به نظرت چطور بودم؟"

یالوم می دانست که ده سال پیش مامان مرده بود و حالا زیر سنگ و خاک به ذراتی پراکنده و ناشناخته تجزیه می شود. مامان با وجود همه حضور مسلط و بی رغیبش در زندگی او، در دل خاکی سرد و بئ تفاوت ذره ذره می شد.

مابقی داستان، خاطرات تلخی است که یالوم از دوران کودکی و بخصوص نحوه ارتباطش با این زن " خود بین، منع کننده، مداخله جو، بدگمان، کینه ای، به شدت یک دنده و فوق العاده کم اطلاع ولی باهوش" دارد.َ

مامان زنی است که بدون پروایی از موقعیت کودکش، با همسالان او درگیر می شود. رفتار مامان تجربه تنهایی و بی اعتمادی به جهان را به فرزندش منتقل می کند.او زنی یهودی و روسی تبار است که در اوج عسرت و بی هویتی، به دنیائی بزرگ مثل آمریکا پا نهاده است. نه زبان می داند نه فرهنگ. به هیچکس به جز منسوبین نزدیکش تعلق خاطری ندارد. ارتباط با منسوبین اش نیز بر اساس رفع نیاز های مادی آنهاست. باوجود مسئولیت پذیری اش در این عرصه و رسیدگی های اینچنینی به اطرافیانش، هیچگاه کسی از وی سپاسگزاری نکرده است.هم او و هم دیگران خشم آلوده یکدیگر را تحمل کردند.معنای زندگی برای او تلاش برای بقا، امنیت و احراز هویت است.

 رئوس وظایف مامان در زندگی عبارت بود از:12 ساعت  کارکردن در تمام عمر، داشتن مسئولیت امور منزل، تامین نیازهای حداقلی براداران  و پدری از کارافتاده و همیشه رو به مرگ  تامین نیازهای حداکثری پسرش اروین درحد یک پادشاه و در کنار اینها دشمنی تمام نشدنی با عمه هنا و هرکس دیگری- مثل جوانان هم سن و سال اروین- که احتمال می داد پسرش رااز وی بدزدند.هیچکدام از اطرافیان مامان توجه همدلانه ای به وی نمی کردند.همیشه سون آپ های دائی اروین برای همه از آن همه خدمات مستمر و حساب شده ی مامان به یاد ماندنی تر بود.بازی های مغازه عمه هنا که روزهای یکشنبه سخاوتمندانه در اختیار اروین قرار داده می شد، دلچسب تر از همه شیرین های دست پخت مامان بود.مامان موجودی بود که در روزهای جمعه با صدائی معترض و نق نقو شیرینی موزیک ملایم و لذت بازی شطرنج با پدر را بهم می زد.با وجود همه نیازهائی که اروین به وی داشت، آرزو داشت یک بار هم که شده پدر مادر را کتک بزند!

مامان ترسیده بود. از همان موقعی که مجبور شد به خاطر سختی معیشت روسیه را ترک کند، و مثل یک یهودی سرگردان به سرزمینی غریب پا بگذارد، سردی و بی تفاوتی دنیا را دریافته بود. جهانی از فلز و صخره که بدون خلاقیتی، تنهائی و آوارگی خودش و مامان را تکرار می کرد.افکنده شده در این مغاک.

در این گودال وحشت و تنهائی او نیازمند معنائی بود.چیزی که بخاطرش زندگی کند و چیزی که با آن زندگی کند.این بود که سر از زندگی و خواب های فرزندش در آورد.حالا می دانست که باید به هرچیز که احتمال از دست دادن این معنا در آن بود بی لحظه ای تامل حمله کند.حتی اگر خود اروین می خواست کتابها یا پیشرفت و ا قتدارش را از زندگی مامان بیرون ببرد به او نیز حمله می کرد.اروین می توانست او  را مسخره کند از او متنفر باشد و مادرش را باعث شرمساری خود بداند ولی نباید توانمند بودن و مقتدر بودن خود یا کتابهایش- که نمود اقتدارش بود- را زیر سوال ببرد. مامان دقیقا اروین را دوست نداشت. به اقتدار اروین برای معنا بخشیدن به آنهمه پوچی و رنج بیهوده در زندگی نیاز داشت.اقتدار اروین معنای زندگی مامان بود.اروین این را می دانست، و به همین خاطر از مامان بیزار بود. از طرف دیگراروین هم به این رابطه عادت کرد و تمام زندگی را صرف قهرمان شدن برای مامان کرد.

مامان باید می فهمید که در این دنیا آدمها تنها هستند. سردی روسیه و غربت آمریکا واقعیت تنهائی انسان در این جهان است.هیچکس نمی تواند و نباید معنای زندگی، دیگری باشد.تو باید راه خودت را بروی مامان.هرچند که می دانی بازهم به مرگ و تنهائی ات خواهی رسید.با وجود این، راه خودت است.اینگونه هر کداممان با شکوه زندگی کرده است و هیچکس از ترس تنهائی و بی معنائی به دامن آن دیگری نیاویخته.ما آدم ها در صورتی می توانیم در مقام انسانی خود مقیم شویم که در برابر ترس از تنهائی و مرگ و پوچی زندگی، -جسورانه و باشکوه- معنای شخصی زندگی خود را بیابیم.زندگی در رویای دیگری با زنگ هایی که برای او به صدا در خواهند آمد پایان می پذیرد.